تاریخ و تمدن

کاروانسرای زین الدین یزد؛ گشت‌وگذار میان عهد صفویه

درباره کاروانسرای زین الدین یزد زیاد شنیدم؛ کاروانسرایی به یادگار مانده از عهد صفوی، مکانی به قدمت چهارصد سال در دل ِ آرام ِ کویر و تنها کاروانسرای مدور ایران. چندین بار یزد رفته‌ام اما بخت یار نبود. سعادت دیدنش را گذاشتم به وقتی دیگر، در فرصتی بهتر و با فراغ بالی بیشتر تا امروز.جاذبه های کاروانسرای زین الدین یزد

پیش به سوی کاروانسرای زین الدین یزد

از یزد تا کرمان فقط هو هوی باد را می‌شنوی، فرش قهوه‌ای بی نقش و نگار  و لحافِ آبی آسمان را نوش نگاهت می کنی، فکرت را بلند می گویی آن گونه که اطرافیانت می‌شنوند: ” این مسیر ِ خشک ِ بی آب را گذشتگان‌مان با چه طی ِطریق می‌کردند؟”  بعد یادت می‌آید همیشه کویر بوده است و شتر. همیشه کویر بوده است و این حیوان صبور ِخدا.

جاذبه های کاروانسرای زین الدین یزد

انگار آرامشش، تحمل تشنگی‌اش، قناعتش ارث برده از کویر است؛ آن قدر ارج و قرب دارد این موجود آرام و سر به زیر  که ” نفر” می‌شود برای کویرنشینان سرزمینم.

کاروانسرای زین الدین یزد

باز با خود می‌گویم کاش این مسیر حداقل برای تفریحش، کاروان شتری داشت و ساربانی، مانند قدیم هر چند فرسخ راه را یک بار اتراق می‌کرد و شبی را زیر آسمان کویریِ پر ستاره به سر می‌بردند؛ می‌گویم و چشم می‌دوزم به بیابان لم یزرعی که انتهایی ندارد.

کاروانسرای زین الدین یزد

کاروانسرای زین الدین کجاست؟

بعد از حدود  پنجاه شصت کیلومتر که از یزد دور می‌شویم، از دور بنایی خودنمایی می‌کند. یک بنای گرد و مدوّر؛ راننده می‌گوید این هم از کاروانسرای زین الدین به آنی پیاده می شوم، نگاهی به اطراف، نگاهی به کاروانسرا، انگار متفاوت تر از همه ی کاروانسراهایی است که دیده ام، غریب به نظر می‌رسد، محجور، منزوی.

جاذبه های کاروانسرای زین الدین یزد

انگار تنها نقطه پرگار یک دایره است. انگار یک اصلی باید باشد و این، فرع ِآن اصل است. جا مانده از گذشته؛ شاید هم ادامه ساخت و سازهای جناب گنجعلی خان ِ کرمانی باشد که از کرمان شروع و به این جا ختم شده است.

کاروانسرای زین الدین یزد

یاد کاروانسرای مرنجاب می‌افتم. با این که در دل کویر است، فرسنگ‌ها با شهر فاصله دارد اما غریب به نظر نمی رسد. حرکت دارد، جنب و جوش دارد، زندگی دارد، صدها مسافر اطرافش در هیاهو هستند اما این جا جور دیگر است، رنگی دیگر است.

کاروانسرای زین الدین یزد

حال و هوای کاروانسرای زین الدین یزد

“انگار”ها را رها می‌کنم و رها می‌شوم در این خانه مدوّر که دیگر هتلی است. ” حتما داخلش بیشتر بوی زندگی می‌دهد” می‌گویم و وارد می‌شوم؛ داخلش هم گرد است با سکوهای رواق دار و گلدان های گل ِ رنگارنگی که غنیمتی است در این کویر ِ خدا. وارد اتاق‌هایش که می‌شوی با آن چیدمان  قدیمی پرت می‌شوی به سالها پیش.

کاروانسرای زین الدین یزد

یک حس قدمت در پوستت می‌دود. وقتی تکیه می‌دهی به پشتی‌های ترمه یزدی با آن سماور قدیمی و استکان و نعلبکی‌های لب طلایی فکر می‌کنی لابه لای تاریخ  گم شده‌ای. دوست داری کمی دور بروی.

دیدنی های کاروانسرای زین الدین یزد

دور یعنی روزگار شاه عباس وقتی این ربا‌ط‌های به ارث گذاشته از گذشتگانمان را رنگ و رویی دیگر داد. تعمیر و بازسازی کرد، خلق کرد و عدد 999 را برگزید برای تمام کاروانسراهای ایران که تا به امروز در یادها مانده است.

دیدنی های کاروانسرای زین الدین یزد

پله‌های قطور کاروانسرای زین الدین یزد را بالا می‌روم. پله‌هایی که تو را یاد آب انبارهای یزد می‌اندازد. یاد پله‌های کوچک اما قطور عالی قاپوی اصفهان، آخرین پله را با تاریک و روشن مسیر بالا می‌روم، یک آن حجمی از نور چشمم را می‌زند.

کاروانسرای زین الدین یزد

انگار تمام خاک خدا از این جا پیداست. هر پنج کُنجش را می‌کاوم، درباره‌اش خوانده بودم  روزگاری این پنج کُنج را تفنگدارانی قرق کرده بودند برای پاسداری.

کاروانسرای زین الدین یزد

گنبدهای کوچکی که سقف اتاق‌های زیر پایم هستند را می‌کاوم و دور می‌زنم با خودم می‌گویم حالا که این کاروانسرای چهارصد ساله هتلی است برای استراحت مسافران چه خوب بود این بام را هم سفره خانه می‌کردند برای لذت هر چه بیشتر.

کاروانسرای زین الدین یزد

باز می‌کاوم، نه نشانی از یزد می‌بینی و نه اثری از کرمان، وسط راه است، میانه راه، نیمه راه. پس باید یک همچین مکانی باشد برای دمی آسایش و خنکی.

کاروانسرای زین الدین یزد

وسط راه است، میانه راه، نیمه راه پس باید همچین رباطی باشد پنج کّنج تا سد راهی باشد برای راهزنان؛ درست مثل پلیس راهِ مهریز که چند کیلومتر آن طرف تر است، مثل ِ پلیس راه ریگان بر سر راه کرمان و بم.

کاروانسرای زین الدین یزد

باز فکر می کنی: پشت این آثار به یادگار مانده چه اندیشه‌ای است از گذشتگان که ما میراث دارش هستیم. دیگر الله اکبر مغرب بلند می‌شود  پله‌ها را پایین می‌آیم.

کاروانسرای زین الدین یزد

تک و توک مهمانان داخلی و خارجی را می‌بینیم، یک جور غمِ غروب در دلت ریشه می‌زند، چشم به سرخی آسمان می‌دوزم.

کاروانسرای زین الدین یزد

سوار ماشین می‌شوم. این رباط کهنه و زیبا و غمگین را به مقصد کرمان ترک می‌کنم. از شیشه ماشین آنقدر نگاهش می‌کنم تا نقطه‌ای می‌شود و محو می‌شویم هر دو در ذهن همدیگر.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن